تبليغاتX
چشمهایم برای تو

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 1:35  توسط من و ....او  | 

بهترین روزای زندگیمو با تو داشتم و دارم...در حقیقت تنها لحظاتی که زنده بودم و زندگی کردم..تنها لحظاتی که نفس کشیدم...تنها لحظاتی که روحم جایی برای رهایی پیدا میکرد در کنار تو بود...

عزیزم اگه بیدار میشم برای تو بیدار میشم...اگه چشمامو میبندم و میخوابم هم برای توئه...تو زندگیم نفسی  نیست که برای تو و عشق مشترکمون انجام فرو نبرم.

همه مشقتهارو میدونمو همه سختی ها رو...میدونم چی کشیدی و چه دردهایی به جون خریدی.

من معنای همه ایثار و گذشت ها رو میدونم.معناش جز عشق نیست...

من تسلیمم و گردنم زیر تیغ تو

و عشق یعنی تسلیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

اما باور داشته باش که اونی که اون بالائه و می بینه و می دونه اون چه برای ما خیر می سازه رو بی دریغ بهمون می بخشه...

و بدون که بی اراده ی اون برگی از درخت نمیفته

نشنیدی حافظ میگه:

هزار دشمنم ار میکنند قصد هلاک

                                           گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:43  توسط من و ....او  | 

 

افسانه اش خواندند...همین..

بی جا نیست که میگوید:

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند

          رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

                         و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

...آری ترانه..و اکنون من آن چه نشخوار می کنندرا ترانه ای می خوانم....

با ضرباهنگ "نمی دانم"

 افتان و خیزان از کوبش های بی پایان و بی انجام

   سرگشته....

  سرم درد می کند....چشمهایم خسته شدند...باید می خوابیدم

آنچه من می خوانم ترانه نیست....افسانه نیست

من فقط فراموش نکردم........

شما یادتان رفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 15:32  توسط من و ....او  | 

 

می گه:هر کی یه همزادی داره...باهاش بدنیا می آد.باهاش می میره.یه چیزیه مثل خودش...

تو گفتی اما ندونستی همزاد من کیه.با من بدنیا اومده و با من هم می میره .

تو چله ی تابستون با هدبند سینوسامو می پوشونم ،پتو مو سرم می کشم،صورتم رو با باد و بارون خیس می کنه و ته مونده ی کاغذای خشک شعرم زیر پام...خش خش...

شاید واسه همینه که صبح به صبح کلاغ در گوشم....قار قار.. بیدارم می کنه...تا یادم بیاد دوباره صبح دیگه ای و دوباره همزادم کنارم ...روبروم...در تمام زندگیم.....پاییز.

همزاد من پاییز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 21:57  توسط من و ....او  | 

 

  اینو یکی از دوستانم واسم اس ام اس کرد ...وقتی می خونمش تو دلم آشوبیه ..می نویسم.......

  من از این غفلت معصوم تو ای شعله ی پاک

               بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم

                                              منشین با من منشین

  تکیه بر من مکن ای پرده ی طناز حریر

                                           که شراری شده ام

             تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم

                                                     آه می ترسم آه

   پوپکم

          آهوکم

            چه نشستی غافل

                             کز گزندم نرهی ..............

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 12:26  توسط من و ....او  | 

 

گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود

گل‌ها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همه‌شان عین گل خودش بودند. حیرت‌زده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.

آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنج‌هزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان!

.

.

.

.

شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بیند مثل شما. اما او به تنهایی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تایی که می‌بایست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها یا خودنمایی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:4  توسط من و ....او  | 

 

گاه چه غریبانه بایدگریست..چه پر درد...چه تنها...

گاه باید دست شست....گاه باید رفت

گاه باید باور کرد و صبر..........

شب سرد زمستانی بخار از دهان بهاری هابیرون می زند.

شب سرد زمستانی تنها من از دور دست صدای سگی تنها را می شنوم ....

آه ....مرد...تو بغضت را شکستی

آه...مرد ...کاش  می شد به سادگی یک کودک با چشمان درخشنده

بی خیال خندید........یا حتی آن را بست

شبهای کودکی آسوده می خوابیدیم

زمستان است     اما من به غار پناه نبردم

گاهی تنها چه غریبانه  باید به انتظار نشست.

من اما  چشمانم راتنگ  بر سر این جاده  پر غبار....(          )....بسته ام.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 17:1  توسط من و ....او  | 

 

  همه اینو می دونن

                 که بارون همه چیز و کسمه

آدمی و بختشه

           حالا دیگه وقتشه

بیا زیر چتر من

  که بارون خیست نکنه

                                همه چی از یادم میره

  مگه یادش که همیشه یادشه

من تو را     او را  کسی را دوست می دارم

من تو را     او را  کسی را دوست می دارم

 

نترس برات پارچه گرفتند... طوريت نميشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 18:18  توسط من و ....او  | 

در هجوم غم و درد و اشک و اندوه و آه .......من به خود می گویم

اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد

                      من و ساقی به او تازیم و بنیادش بر اندازیم

آری....و من به عشق ایمان دارم

ایمان بیاوریم........

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:59  توسط من و ....او  | 

ایمان بیاوریم....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 17:29  توسط من و ....او  | 

 

اگه  فریاد عشقو تو نگام می خونی  اگه تو هجوم طوفان و تندباد این زمین هولناک صدای عشقم به گوشت می رسه اگه وقتی تنهایی و رو پشت بوم نگات به ستاره ها دلت تنگه و گرفته و صدای عاشق من تو وجودت روونه می شه..................بدون اینجا تنهای تنها منم نگام به ستاره هاست...می خوام ستاره ی قطبی رو پیداکنم که راه رسیدن به تورو به من نشون بده....

من تو این بیابونا تشنه و سرگزدون دنبال کعبه ی دلم هستم.می دونم یه روزی دست من نوازشگر حجر الاسود توست...می دونم می دونم

تنها آوازی که سکوت و بهت  این صحرای تیره و تار رو می شکنه...آواز منه که می گه:

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

                                   سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

                                           کعبه ی مقصود من...........دوستت دارم

 

هلاک ما به بيابان عشق خواهد بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 20:8  توسط من و ....او  | 

کهکشانها کو زمینم

زمین کو وطنم

وطن کو خانه ام

خانه کو مادرم

مادر کو کبوترانم

من در تو گم شدم یا تو در من ای زمان

کاش آن روز هرگز از درخت انجیر پایین نیامده بودم

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 19:12  توسط من و ....او  | 

  تموم سهم ما از دنيا ...يه آسمون كه بي ستاره...يه صحرا كه بي علف........يه دريا كه بي آب....يه جماعت كه بيگانه......

آه......كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟دستاي سردمو بگير.

مي خواي بدوني ؟؟؟؟آره..مي خواي بدوني تموم كهكشوناحيرون دو تا آدمن كه نيمه شب سر يه تپه ي كوچيك منتظر صبح نشستن و گوششون به زوزه ي گرگه و دلشون اما....يكيشون دلش گرفته ....اون يكي چشاش تره...يكيشون دم مي زنه ..اون يكي صورتشو جلو بخار نفساي عزيزش مي گيره تا از سرما يخ نزنه.

آه......كجايي.....امشب كجايي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هوا سرده....بخارا رو شيشه ها يخ زده....آب توي جوي آب سفت شده و گربه ي ولگرد خودشو تو يه انباري چپونده تا قنديل نبنده...اما من و تو........
ما دلامون گرمه ..چون چشامون خيس مي شه...دلامون تنگ مي شه...گوشامون با حرفامون سرخ مي شه....نگامون اون يكي رو داد مي زنه...

تموم سهم ما از دنيا............تموم دنيا ......عشق

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 3:11  توسط من و ....او  | 

دیگر به هوای لحظه ی دیدار

                                     دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

                                     دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

                                     بیچاره و بی خبر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

                                     وان آه نهان به لب نمی رانم

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 17:47  توسط من و ....او  | 

 

داشتم می خوابیدم.غوطه ور در خیالات و اوهام خودم توی رختخواب غلت می زدم و پنجه در پنجه درد و زخم و وهم ........

کاش زندگی را علاجی بود..کاش....

کاش بودن را راه فراری بود...کاش

کاش...کاش بودی ...کاش نگاه عاشقت با من حرف میزد.کاش دستان ظریفت را بر دستان زخمگین من می کشیدی.

مرا

تو

بی سببی نیستی

براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل

ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب

عزیزم چشمانت را دوست دارم....لبخندت را ..عشقت را...گلکم....

این شب ها بی صبرانه مرگ را انتظار می کشم تا با بازوان خسته ام شانه هایش را سخت بفشارم.

 در این دنیای زشت و بیخود و بی فرجام وصله ای ناجور بودم.

کاش مرگ بیاید..کاش....

کاش زندگی را علاجی بود.

(تو این شبا فقط یاد تو تو نسته بزاره چش رو چش بزارم.فقط  یاد شیطنتا و مهربونیا و خنده ها و اشکا و چشای غربیت تونسته فرشته ی مرگو  فراری بده........اما گلم..کاش بدونی تو این دل چه خبره...کاش بدونی چقدر دلم از این "همبونه ی کرم و کثافت و مرض"گرفته و می خواد"با آبیای پاک و صاف آسمون "برسه.اونم فقط با تو....فقط و فقط با تو....بی تو هیچی نمی خوام.)

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 20:52  توسط من و ....او  | 

 

 

دیگه عاشق شدن ناز کشیدن

                               فایده نداره نداره نداره

دیگه دنبال آهو دویدن 

                               فایده نداره نداره نداره

وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی        

                                                خودتو نگهدار

وقتی ای دل به چشمون غزلخون می رسی       

                                                خودتو نگهدار  خودتو نگهدار

 

دلم می خواد وقتی نگاش تو نگامه خوشبختی رو تو نگاش حس کنم.

ببنم چشاش داد می زنه من...من ..من خوشبختم.

اگه دست  پلید این تقدیر ناجوانمرد دستمو ازش دور کنه.... یا قلب یخزده و بی خبر از عشق اونایی که تار عنکبوت جلو چشاشونو گرفته حکم به جداییمون کنه.... اگه یه روز چش وا کنم و به خیال خامی

منتظر یه نگاه عاشق از ته اون چشای قشنگش توی  چشای غمزده ی خودم شم و ....نبینمش.اگه یه روز بارونی تو سرسرای خیابونای یخی برا اومدنش انتظار بیهوده بکشم و  از دور هر سایه ای که میاد و ...آه سراب....

می دونم اون روز تو تنهاییم نمی زارم هیچ پرنده ای پر بزنه یا یه روز صبح نگام تو نگاه کسی بیفته...ولی هیچ چیز برام قشنگ تر از اون نیست که ببینم یه روز  صبح دست یه کوچولوی خوشگل تو دستش جلو در مدرسه سیبشو تو کیفش می زاره و  با عشق می بوسدش ...این که ببینم یکی هست که با هاش مهربون باشه دوستش داشته باشه ...اذیتش نکنه...خب می دونی گلم اون روز من از ته دلم از اون ته ته دلم لبخند می زنم.....دستمو می زارم تو جیب کاپشنم و خیابونا رو با دونه دونه قدمام و تق تق کفشام از سرش تا تهش با قلبی شاد ...شاد از شادی تو...فقط خوشبختی تو....طی می کنم.

چی؟  .....ها؟؟.....باشه ..جونم......جوووووووووونم ..می دونم ...می دونم ..می دونم......................

آه..................هوا بس ناجوانمردانه سرد است....

هوا سرده گلم خودتو بپوشون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 17:25  توسط من و ....او  | 

به سوی تو به طرف کوی تو

         سپیده دم آیم مگر تو را جویم

                                                             بگو کجایی

نشان تو گه از زمین گاهی  ز آسمان جویم

            ببین چه بی پروا ره تو می پویم

                                                           بگو کجایی

یک دم از خیال من   نمی روی ای غزال من

                  دگر چه پرسی زحال من

تا هستم من اسیر کوی توام  به آرزوی توام

                   اگر تو را جویم حدیث دل گویم بکو کجایی

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی

              فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه  خواهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:8  توسط من و ....او  | 

باز هم از شاملو:

 

دهانت را می بویند
                مبادا که گفته باشی دوستت می ‌دارم
        دلت را می ‌بویند
                روزگار غریبی ست، نازنین

و عشق را
        کنار تیرک راه بند
                   تازیانه می‌زنند.
                             عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن‌بست کج و پیچ سرما
 آ تش را
             به سوخت‌ بار سرود و شعر
                                            فروزان می دارند.
                   به اندیشیدن خطر مکن.
                                           روزگار غریبی‌ست، نازنین


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 13:5  توسط من و ....او  | 

 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

                                        نقشی به یاد روی دوست بر آب می زدم

روی نگار در نظرم جـلوه می نـــــــمود

                                       از دور بوسه بر رخ مـــهتاب مـــــــی زدم           

                                                                 عاشق(حافظ) شیرازی 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط من و ....او  | 

نمی دونم چی بگم...

نمی دونم چی بگم از بازی روزگار.ازاونایی که چشم دیدن مارو با هم ندارن...

نمی دونم چی جلوی چشای آدما رو می گیره که نمی تونن عشق و زیبایی رو بی پرده ببینن.

خدای من .....

همین قدرو می دونم که تسلیم نمی شم.

همین قدرو می دونم که خدا خودش عاشقه و درد ما رو می دونه.

آدمک آخر دنیاست بخند

آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست بخند

آدمک خر نشوی گریه کنی

کل دنیا سراب است بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

هی فلانی..................دوستت دارم .

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:40  توسط من و ....او  | 

خب خدا رو شکر....

به خیر گذشت...دقیقا از بیخ گوشمون رد شد.

تموم اون مدت تنها چیزی که آزارم می داد این بود که اگه قضیه یه طور دیگه می شد چه اتفاقی برای اون می افتاد.....نمی تونستم طاقت بیارم...چه جوری خودمو می بخشیدم.

خب خدا دوستش داره دیگه...طبیعیه خدا فرشته هاشو بیشتر دوست داره.

ولی از این جماعت دلم گرفت.......................گرفت......

angel.jpg (47069 bytes)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط من و ....او  | 

به قول یکی از نویسندگان:مارا جز آن نرسد که علی را دوست بداریم و..

من هم همین عبارت را برای معلم شهیدم به کار می برم.ماراجز آن نرسد که تو را دوست بداریم و مرید تو باشیم.

احمد شاملو می گه:هر جا که ویرانه ای هست خبر از غیبت انسانیست. آری امروز روز غیبت توست.....

 سفر حج-1349

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:45  توسط من و ....او  | 

عشق و حسادت :به قول شاعر عشق زیاد حسودی هم میاره............

 

عشق و حسادت....به قول شاعر عشق زیاد حسودی هم میاره...... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 18:43  توسط من و ....او  | 

دیشب یه دوستی می گفت:

              صبر کن

                      صبر کار تو زود خوب کند

                                آب به جوی رفته را بازآرد

             من به خود می گویم

                       آب به جوی رفته را باز آرد

                               ماهی مرده را چه سود کند

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:56  توسط من و ....او  | 

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:56  توسط من و ....او  | 

- خسته ام....خیلی تنهام.....می دونی اگه تو نبودی رفتن برام آسونتر بود.

ـ گلم تو تنها نیستی خیلیا به خاطر تو زنده ان.... و یک نفر هست که برای تو می  میره.

ـ دوستم داری؟

- معلومه گلم.چرا این حرفو می زنی؟

- هیشکی رو جز من دوست نداری؟

ـ هیشکی هیشکی.فقط خودت عزیزم.

ـ باشه........فقط یه چیزی.......اگه یه روزنبودم مبادا فکر کنی دوستت نداشتم یا به یادت نبودم.

"اگه یه عاشق باشی که داری اینا رو می خونی می تونی تصور کنی چه حالی بهم دست داد.

چشمام داغ شد.بغض گلومو فشار داد.یه لحظه تصور کردم که ........"

ـ ا گه ادامه بدی ....

ـ باشه....باشه.....دیگه نمی گم.

وقتی رفتم تو خوابگاه  تو اتاقم سرمو گذاشتم رو بالش و پتو رو کشیدم رو سرم و ...

نمی دونم خدا چرا هر کی رو که پاکتره و عزیز تره بیشتر می چزوندش.فقط دوست دارم بدونه  که اگه دلش تنگه اگه چشاش غمگینه اگه جایی برا گریه کردن نداره....یکی هست که همیشه نگاش بهشه و دلش پیششه وعشقش تو دلش و مدفن همه ی غصه هاشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 14:29  توسط من و ....او  | 

درد.... درد....درد

 

      من درد در رگانم

                وحشت در استخوانم

                            چیزی نظیر آتش

                                         در جانم پیچید..........

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:37  توسط من و ....او  | 

احمد شاملو

می خوام یه شعری از احمد شاملو بنویسم.اسمش "عاشقانه" است.

عاشقانه
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم                    
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود

هزار کاکُلي شاد
 
  در چشمان ِ توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.

عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:13  توسط من و ....او  | 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:58  توسط من و ....او  | 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:47  توسط من و ....او  |